| |
روزی دخترک زیبا و دلفریبی نزد برناد شاو نویسنده بذله گو و حاضرجواب انگلیسی رفت و به او گفت: جناب استاد سلام عرض می کنم می خواهم مطلبی خدمت شما عرض نمایم. استاد با چهره بشاش و صورت شاد و خندان خویش، لبخند ملیحی به دخترک زد و گفت: چه کار مهمی برای دخترکی به زیبایی شما پیش آمده است که می خواهید آنرا به من بیان نمایی؟! دخترک گفت: استاد مدتی است که می خواهم ازدواج کنم ولی همسر دلخواه خویش را نیافته ام، اینکه وصف تیزهوشی و دانایی شما را شنیده و تصمیم گرفتم با شما ازدواج نمایم تا از پیوند عقل شما و زیبایی من کودکی زیبا و عاقل به دنیا آورم! برناد شاو با لبخند پر معنی خویش گفت: از کجا چنین مطمئن هستید، ممکن است که کار برعکس شود یعنی اینکه فرزند شما از لحاظ عقل به مادر و از لحاظ زیبایی به پدر شبیه گردد!
|
|