| |
|
|
| |
ناپلئون و اروپا |
جمعه 1385/08/05 |
2:31 |
|
| |
یکی از مشهورترین سرداران و فاتحان جهان ناپلئون بناپارت فرانسوی است. او از اهالی جزیره کرس بود، جزیرهای که تنها چند سال قبل از تولد ناپلئون به فرانسه منضم شده و ناپلئون فرانسوی شده بود و گر نه او ملیتی دیگر داشت و مسیر تاریخ جهان دگرگون میشد. ناپلئون به علت کوتاهی قد همیشه و همه وقت مورد تمسخر و تحقیر دیگران واقع میشد، خصوصا که لهجه کرسی او مزید بر علت بود. اما هیچ یک از این به ظاهر نقاط ضعف نتوانست مانع از ترقی و تعالی او گردد. ناپلئون به دبیرستان نظام رفت و با اینکه در برخی از دروس ضعف داشت در ریاضیات و تاریخ سرآمد دیگر دانشآموزان بود. ناپلئون بعد از پایان دبیرستان به دانشکده نظام رفت و بعد از پایان آن فارغالتحصیل رشته توپخانه گردید. هنگامی که ناپلئون به سرتیپی رسید، انقلاب کبیر فرانسه به وقوع پیوست و او در توفان انقلاب ترقی کرد و به فرماندهی سپاهیان انقلاب رسید. او در سرکوب مخالفان جمهوری نقش مهم و اساسی داشت وکشورهایی که برای سرکوب انقلابیون، نیرو به فرانسه فرستاده بودند را شکست دادو از مرزهای فرانسه گذشت و به فتوحات بسیاری در سرزمینهای دور و نزدیک نائل آمد. سرانجام بعد از کشمکشهای فراوان ناپلئون به امپراتوری (امپراطوری) فرانسه رسید وکشورهای اروپا را یکی پس از دیگری فتح نمود، یکی از جملات مشهور امپراتور چنین است: اگر سرباز ترک و افسر فرانسوی تحت فرمان من باشد دنیا را فتح خواهم کرد.
|
|
| |
نوشته شده توسط فرخ
|
|
لينک مطلب |
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
|
| |
وبلاگ، انگیزهای برای نوشتن |
جمعه 1385/08/05 |
2:26 |
|
| |
خوب دیگه بیایم یک کمی هم دربارهی راه حلها و خوبها بنویسیم. گرچه انسان دانا از بدها هم چیزهای خوب یاد میگیره؛ مصداقش هم: ادب از که آموختی؟ ولی خوب انسان ذاتا، تا تجربه نکنه، باور نمیکنه. یادتونه شعر اول راهنمایی رو!: ای نام تو بهترین سرآغاز. یه بیت داشت که میگفت: از ظلمت خود رهاییم ده با نور خود آشناییم ده چیزایی که یک انسان برای خوشبختی نیاز داره همه در اطرافش هستن، ولی انسان اونا رو نمیبینه. بذارید یه مثال براتون بزنم. شما درون یه اتاق قرار میگیرید که در اون کوچکترین راه نفوذی برای نور وجود نداره و کاملا تاریکه. در این اتاق چیزای زیادی وجود دارن مثل میز، کمد و تلویزیون؛ اما شما به دلیل عدم وجود نور قادر به درک اونا نیستید و نتیجه میگیرید که وجود ندارند، در صورتی که در حقیقت وجود دارن. و شاعر هم از خدا میخواد که چشمشو به روی چیزهایی که وجود دارن باز کنه. تا حالا شده چیزی رو خوب درک کنید، درون خودتون به یقین برسید، ولی برای بیان و توضیحش با مشکل مواجه بشید و بعد از بیان، یقین سست و پشیمان که چرا؟ همین جاست که آدم متوجه میشه به اندازهی چندین سال نوری از سایرین عقبتره. همین جاست که در افکار خودتون میگید: ای دل غافل چه فرصتها، چه سهلانگاریها، چه کوتهنظریها، چه خیانتهایی که در حق خویش روا ساختم. اوووف، هر وقت آدم سرشو رو به گذشته برمیگردونه چیزی جز غفلت نمیبینه، لیکن زیر پا ندامت، و روبرو جسارت و ترس. القصه! وقتی آدمی افکارشو اونطور که دلش میخواد منتقل میکنه، هیچ وقت لحظاتی بعد به خودش ناسزا نمیگه که: چرا چاک را به حفره مبدل ساختی؟! خوب، چکار باید کرد؟ اینکه آدم چگونه با اعتماد به نفس و به سخنانش شروع به صحبت کنه برمیگرده به این که قبلا درباره اون موضوع فکر یا چقدر فکر کرده باشه. صبر کنید! سخنورها و انسانهای موفق از بدو تولد موفق به نظر نمیرسیدن؛ اونا هم از همین روش استفاده کردن. چه معلوم که ما هم در آینده جزءِ اونا نباشیم؛ پس بیاین خودمونو از توفیق یافتگان فردا ببینیم و از صفر حرکت کنیم نه بایستیم تا بشود؛ مرز خوشبختی و نکبت همین جاست! الغرض! تا اینجا فهمیدیم که برای انتقال مفاهیم باید فکر کرد. البته که خیلی ساده بود؛ ولی بینی بین الله من چقدر فکر میکنم یا اگه میکنم، به اندازهای هست که نیازمو به سخنوری مرتفع کنه؟ من دو راه برای فکر ناخودآگاه پیدا کردم. یکی صحبت و آن دیگر نوشتن. بزرگترین ایراد صحبت امکان بروز اشتباهات جبران ناپذیر در اونه، به این صورت که شما تنها یکبار و آن هم خیلی کوتاه مجال فکر کردن دارید و مسلما سخن بدون فکر پشیمونی رو به دنبال داره. اما نوشتن، نعمتی که بزرگان بسیاری به شکرانه اون آثار روشنگر بسیاری رو برای ما از خودشون به جای گذاشتن. انسان موقع نوشتن برای هر جمله و هر کلمه ساعتها وقت برای تفکر داره. کلا انسان حان نوشتن درباره نوشتش احساس مسئولیت میکنه و این احساس، انسان را بر آن میدارد تفکر کند درباره آنچه فکر میسازد. فکرشو بکنید جمعی که هیچ حرف و در پی اون کاری رو بدون فکر نمیزنه و نمیکنه! مرز خوشبختی و نکبت! پس بیاییم در دورهای که هر بندهای میتونه یه جایگاهی برای بیان افکارش به صورت نوشته برای دیگران داشته باشه، در حق خود و دیگران کوتاهی و قصور نورزیم! همانا نوشتن، کشف خود و زندگیست. چندتا جمله در همین باب از اینور و اونور: *مواظب افکارت باش آنها تبديل به کلمات ميشوند. مواظب کلماتت باش آنها اعمالت ميشوند. مواظب اعمالت باش آنها عاداتت ميشوند. مواظب عاداتت باش آنها شخصيتت ميشوند. مواظب شخصيتت باش آن سرنوشتت ميشود. *حرفی بزن که بتوانی بنویسی، چیزی بنویس که بتوانی امضا کنی ، چیزی امضا کن که بتوانی عمل کنی. |
|
| |
نوشته شده توسط فرخ
|
|
لينک مطلب |
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
|
|