در دومین وب نوشت خود میخوام کمی از سرگذشت خودم بگم.
من در یکی از ایالتهای بوشهر به اسم بوشهر بهدنیا آمدهام.
شهر بوشهر،شهر بسیار قشنگیه.(بعدنا بیشتر دربارش مینويسم)
من بعد از گذراندن دوره پیشدبستانی همراه با خانواده عازم انگلستان شدیم.زندگی در انگلستان فصل جدیدی را در زندگی من بوجود آورد.آه بیرمنگهام،شهر خاطرهها،خوبیها و بدیها.انسان هنگامی معنی زندگی را درک میکند که از دنیای کودکی و نوجوانی خارج میشود و پا به کره جوانی میگذارد(هر چه کره را میپیمایم تمام نمیشود).باید کار میکردم اما...؟
من توسط یکی از دوستان پدرم به یک مدرسه فوتبال پا گذاشتم.اوضاع بسیار خوب بود تا اینکه از طرف یک مؤسسه خیريه دعوت به همکاری شدم.آنها گفتند ما نمیتوانیم تو را از نظر مالی تٲمین کنیم.اشکالی ندارد من اجر معنوی کار را بیشتر دوست داشتم.

من درحال تمرين معنوی کاران
(هرکی میخواد بره مدرسه فوتبال عکسشو برام بفرسته)
در آن آکادمی بسیار بودند کسانی که مرا در کار معنوی کمک میکردند.اوضاع خوب بود اما کار معنوی تا چه حد!؟
آیا تابحال سردرگمی را تجربه کردهاید؟حتما.ولی من معنی این واژه را بهتر از هرکسی میدانم.
حالا وقت استفاده کردن از همه تجربههایم بود.کار تبلیغاتی.کمی بلد بودم.من با شراکت پسرداییم یک شرکت تبلیغاتی رو راه انداختیم.(حتما تبلیغات حاشیهای لیگ برتر انگلستان رو دیدید اون کار ما بود)

من و شريکم
هر چه سنم بالاتر میرفت احساس میکردم از درون خالی میشوم.من و شريکم تصمیم به بازگشت به زادگاه گرفتیم.(شريکم هم میگفت از درون خالی شده).با هم گفتیم بیایم تو بوشهر از ا̓ملی شرکتهای اونجا استفاده کنیم و خودمون یک شرکت خرکی تٲسیس کنیم.سرتونو نخورم!در هنگام بازگشت با کمال تعجب یکی از شرکتهای عظیم بوشهر مارو زير مجموعه خودش کرد.
نتایج اخلاقی:
من و شريکم از زندان فرار کردیم.(چوکیدیم-مراجعه به عکس بالا)
آدمهایی که نوشته سرکاری رو دوست دارن خیلی زيادن.